خواجه نصير الدين الطوسي
240
اخلاق ناصرى ( فارسى )
آن موجود بوده باشد ليكن تنزيه از آن واجب دانند ، پس چون اين قوم را بحقيقت معرفت طريقى نبود در اجراى احكام اين صورت بر مبدء و معاد رخصت يابند . و ليكن بتنزيهء آن از احكام صورتى كه در خيال ايشان متمثل بود ، و در مراتب از مرتبهء صورت وهمى فروتر ، و بجسمانيات نزديكتر مكلف باشند ، و نفى و سلب آن صورت وهمى از لوازم شمرند ، و معذلك با آنكه معرفت طبقهء اول از معارف ايشان كاملتر بود ، معترف و مقر باشند . و اين طايفه را اهل ايمان خوانند . و قومى كه در مرتبه از ايشان فروتر باشند و بر تصورات وهمى قادر نه ، بر صور خيالى قناعت نمايند . و مبدء و معاد را بامثله جسمانى تخيل كنند و اوضاع و لواحق جسمانى را از آن سلب واجب دانند ، و بمعرفت دو طبقهء اول اعتراف كنند ، و اين طايفه اهل تسليم باشند . و قاصر نظراتى كه دون ايشان باشند ، در مرتبه بر مثالهاى بعيدتر اقتصار كنند ، و ببعضى احكام جسمانيات تمسك نمايند . و ايشان مستضعفان باشند ، و يمكن كه اگر هم بر اين نسق مراتب رعايت كنند ، نوبت بمرتبه صورت پرستان رسد . فى الجمله اين اختلافات بحسب استعدادات باشد . و مثالش چنان بود : كه شخصى بر حقيقت چيزى واقف بود و ديگرى برصورت او و ثالثى برعكس آن صورت كه در آينه يا در آب افتاده باشد و رابعى بر تمثالى كه نقاشى به همان صفت كرده باشد و بر اين قياس . و چون غايت قدرت هركسى تا آنجا بيش نميرسد كه بيكى از اين مراتب بازايستد بتقصير موسوم نتواند بود ، بل توجه او بكمال باشد و روى او بعالم معرفت ، به قبله خداى جل جلاله و صاحب ناموس كه تكميل همه جماعترا معين است بر قضيهء « كلموا الناس على قدر عقولهم » تكميل هركسى به قدر قوت